لينك همه مطلب:http://yon.ir/VvnR كمتر از ده سال داشتم كه ترانه ي «كلاغا » رو از بر بودم و با چنان ذوق و شوقي اون رو باخودم ميخوندم كه انگار دارم تو كنسرواتوار پاريس اپراي مهمي اجرا ميكنم. تو دنياي بچگي بعضي از قسمتاي شعرش رو هم اشتباه فهميده بودم و هنوز بعد از سالها وقتي اين ترانه به ذهنم مياد ناخودآگاه با همون اشتباهات روي زبونم جاري ميشه! غروبا كه ميشه روشن چراغا ميان از مدرسه خونه كلاغا ياد حرفاي اون روزت مي افتم كه تو گفتي به جون و دل شنفتم… ...................................... ...................................... (بقيه مطلب را در سايت موزيك اشرف دنبال كنيد)
به كارگران ميهنم م.شوق بنويس اسم مرا جزو بپا خاستگان نه شكايت به لبم هست نه آه و نه فغان راه را يافته ام حق مرا تا بدهند خشم را يافته ام چارهي اين زور عيان بنگر اين قافله ي حاكم از سفره ي ما ..................... .....................
درسالگرد درگذشت هنرمند بزرگ مقاومت، منوچهر سخايي ياد او را گرامي ميداريم.
منوچهر سخايي، هنرمند برجسته و عضو شوراي ملي مقاومت ايران با بيش از نيم قرن فعاليت و شهرت هنري، پرستوي هنر ايران، از مفاخر مقاومت، روزنامه نگار حرفه يي و خواننده «پرستو» به ياد برادرش سرگرد محمود سخايي، شهيد كودتاي 28مرداد بود. منوچهر كه قدر و منزلت هنري اش براي تمامي هموطناني كه عواطف و احساساتشان از ديرباز با طنين صداي او و ترانه هايش در كوچه باغهاي خاطرات شهرهاي وطن آشناست، نيازي به وصف ندارد. يادش را گرامي ميداريم. پيوند براي ديدن آخرين كارهاي زنده ياد منوچهر سخايي: http://goo.gl/6SrH3f
نابينايي در تاريكي شب، چراغي در دست و سبويي بر دوش در راهي ميرفت. فضولي به وي رسيد و گفت: اي نادان! روز و شب پيش تو يكسان است و روشني و تاريكي در چشم تو برابر! اين چراغ را فايده چيست؟
امه سزر بواسطه مبارزات ضد استعماريش درطول قرن بيستم، به عنوان يک شاعر متعهد از اهميتی جهانی برخوردار بود، و يکی از مظاهر مبارزه برای برابری سياهپوستان شناخته می شد.او به همراه شاعر سياهپوست آفزيقايی، لئوپولد سدار سنگور، که به عنوان نخستين رييس جمهور سنگال برگزيده شد، همواره از مفهوم Negritude « نگريتود » يا سياهوارگی دفاع میکرد و از واژه سياه، تعبير پرغروری آفريد. او درتمام عمر از وجدان سياه پشتيبانی کرد. پيوند براي خواندن همه مطلب: http://musicashraf.com/farsi/11454/
كوره راهي پيچ در پيچ صخره و سنگ و دگر هيچ آسمان بي رنگ و خالي خاكْ خشك از قحط سالي هرقدم دشنام يك سنگ سنگ با پاي تو در جنگ جاده از رفـتن لبالب تشنه تر بود آب از لب
پيرمردي روي نيمکت نشسته بود، کلاهش را روي سرش کشيده بود و استراحت مي کرد. سواري نزديک شد و از او پرسيد: هي آقا ! سوالي دارم. پيرمرد گفت بفرما جوان جوان پرسيد: مردم اين شهر چه جور آدمهايي هستند؟ پيرمرد گفت: مردم شهر تو چه جوريند؟
غربت كدوم ترانه سايه انداخته رو آواز كه هزار حرف نگفته مونده رو پرده ي اين ساز بگو با من اي پرنده اي به خون نشسته عاشق مي پره كدوم پرنده با پر خـوني پرواز تو بخون كه با تو سازا بخونن نذار اين كوچه ها دلتنگ بمونن